تبليغاتX
درد و دلای یه عاشق دیوونه
About Me

home
email
blogarchive
the posts

Links

اشکای آسمونی میلاد و نازی
㋡دختری از جنس عروسک㋡
تیمارستان
بیگناه(عشقمM)
::دختر سه بعدی::
شبگرد تنها
پروانگی های من و همرازم
"دوستت دارم"
آرام
######داستان######
شیما و هر چی عشقه
فرشته ی بدون بال
***عاشق بی ادعا***
زاطی گرافیک>>> بهترین پوسترهای بازیگران
گنجشک های بهاری
×××دهکده ی خنده×××
یه دلتنگ
Genres
دل سپرده
ღ♥ღ(¯`·ســـوختـــه دل·´¯)ღ♥ღ
فریاد عشق
¸.•*´¨`*•.راز پرواز.•*´¨`*•.¸
بي سرزمين تر از باد
MISS & KISS
دست نوشته های یک تنها
دیدار
. •**•.ღ.آترس •**•.ღ
فریاد عشق( عاشقانه های رامین)
هي فلاني زندگي شايد همين باشد!
یه وب مخصوص بچه باحالا
ღஜعقايد يك عدد عروسكღஜ
دلتنگی من
عکسهای نایاب
وبلاگ دانلود ایرانیان
تاريخ و آينده
دختر متولد زمستون
ملوسک حمید
چرت و پرت
¸.•*نگــــین عشـــق*•.¸
سمبوسه خانم
نی نی کوچولو
آرزووهای فیلیسیتی
تیک تاک، تیک تاک
خاله سارا و خان داداش
جدائی
جنگولک بازیهای من ثبت میشوند!!!
حرفای من
کرکره خنده
عشق شادی خنده(مهسا)
تحفه چین
عشقولانه
سازمان توحید پرستان فدایی خلق ایران
Shahrzad JoOoOn

Archive

هفته چهارم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388

categories


Designed By : JAY-Rch
Powered Web : AOA




من و خودم:

خسته از سرکار برگشتم، چشام به زور باز می شن، دارم لباسامو عوض می کنم که یه دفعه چشمم می افته به آینه...

آخیییییییییی خیلی وقت بود ندیده بودمت، دلم برات تنگ شده بود!!!!!

پس کو جوشای صورتت؟؟؟؟؟ چقدر عوض شدی؟؟؟؟ خودتی؟؟؟؟؟

به لبای خشکلم نگاه می کنم!!!!!!! لبخند می زنم آخه لبامو خیلی دوست دارم.

وااااااااااااای چرا اینقدر زیر چشات گود افتاده؟؟؟؟؟ تو با خودت چیکار کردی دختر؟؟؟؟؟

چشم تو چشم می شم با خودم!!!!

بغض می کنم!!!!

خیلی وقته ازت سراغی نگرفتم، کجایی تو دختر؟؟؟؟؟

چیه؟؟؟؟ چرا بغض کردی؟؟؟؟ خجالت کشیدی؟؟؟؟

آره من خودمم ولی تو باعث شدی چشای قشنگم گود بیفته....

داری چیکار می کنی با خودت نازی؟؟؟؟

از جلوی آینه می رم کنار، اشک چشامو پاک می کنم....

ولم کن حوصله نصیحت ندارم، همینی که هست......

من و آنفولانزا:

خوکی یا مرغی؟؟؟ آخر خودمم نفهمیدم!!!

ولی هرچی بود یه هفته ی تمام اسیرش بودم... آخر با 5 تا پنی سیلین سرپا شدم....

خوبم الان...

من و بابا:

چند روزی می شه ندیدمت ، بعضی وقتا باید یه لحظه فک کنم تا چهرت یادم بیاد!!!!!

وقتی بهت فک می کنم، وقتی ازت می نویسم بغض می کنم!!!!

 نمی دونم چرا، من که اصلا خونه نیستم که بخوام نبودتو حس کنم!!!!

عادت کردم ، ولی نمی دونم چمه!!!!

شاید دوست داشتم تو شرایطی که الان داشتم تو یه جور دیگه بودی!!!

راستی می دونی من شغلمو عوض کردم؟؟؟  دو ماهی می شه، گفتم که بدونی!!!!

همیشه باش...

من و  اون:

چند وقتیه ازت خبری نیس!!! کجایی؟

 ناراحت نیستم که نیستی ، خوشحالم خیلی خوشحال

نگرانتم نیستم

چون می دونم حتما فراموشم کردی

عادت کرده بودم به اینکه هروقت آفامو چک می کنم چند تا آف ازت داشتم و کلی حرص می خوردم

هردومون راحتیم....

من و تو:

چند وقته سعی می کنم چشامو نبدنم خودت می دونی چرا...

چند وقته هر شماره ای که می خوام بگیرم اول اشتباهی شماره ی تورو می گیرم...

سرنوشته جالبی دارم من! مگه نه؟؟؟

چند وقته به هرجا و به هرکی نگاه می کنم یاد تو می  افتم....

 چند وقته هروقت یاد تو می افتم بغض می کنم...

می دونی چیه؟؟؟ اگه بدونم یه روزی برمی گردی صبر می کنم حتی اگه روز آخر عمرم هم به برگردی من راضیم...

مثله شمس الزمان و فرخ تو شمس العماره !!! کلی گریه کردم بعد از دیدن اون فیلم....

من و خدا:

خدایا راستش چند وقته بدجور پیشت خجالت می کشم، واسه همینه که وقتی نمازم تموم می شه سرمو می ندازم پایینو می رم!!!

خدایا روم نمی شه ازت چیزی بخوام

روم نمی شه دعا کنم

پیش تو خجالت می کشم

خودم می دونم خیلی دختر بدی بودم این چند وقته

ولی می خوام خوب بشم

می خوام آدم بشم...

فقط تو می تونی کمکم کنی

می دونم از این قولا زیاد بهت دادم و زیرش زدم ولی کمکم کن دیگه بدقولی نکنم

تو کمکم کن قول می دم آدم بشم

همونی که تو می خوای.....

تأکید نوشت: من خیلی خوشبختم، من از زندگیم راضیم، من از کارم راضیم...

بعدا نوشت: خیلی حلال زاده ای!!!

تاريخ سه شنبه 26 آبان1388ساعت 23:42 نويسنده ناناسی |

درد و دلای یه عاشق دیوونه


سلام دوستان گلم

شرمنده به خدا بعضیا گله کردن که چرا واسه آپم پسورد می ذارم خوب به منم حق بدین آدم همه چیزو که نمی تونه به هرکسی بگه !!!

منم که دریغ نکردم گفتم هرکی کنجکاوه بپرسه پسوردو می دم بهش....


ادامه مطلب
تاريخ یکشنبه 10 آبان1388ساعت 0:11 نويسنده ناناسی |

درد و دلای یه عاشق دیوونه


سیلاااااااااااااااام

خوبین خوشین سلامتین؟؟؟

می دونم آپ منو دیدین بهتر هم شدین!!!

خوب بعد از یه هفته تاخیر می خوام ادامه داستان "من و او" رو براتون تعریف کنم...

پسوردشم همون پسورد پست قبلیمه...


ادامه مطلب
تاريخ چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 23:39 نويسنده ناناسی |

درد و دلای یه عاشق دیوونه


 

سلام

1/8/66: امروز یه دختر خیلی زیبا به دنیا اومد....

دختری که تا ده سالگی نمی دونست داستان زندگیش چیه؟!! و چرا خانوادش مثله بقیه خانواده ها نیست!!!

.

.

1/8/88: تولدم مبارک

.

.

یادم نمیاد تاحالا واسه تولدم جشن گرفته باشم واسه همین سنت شکنی نمی کنم و تو وبلاگم هم جشن نمیگیرم!!!!!I'm Sorry

.

.

من امروز 22 ساله شدم...

.

.

جالبه 22 سال پیش هم وقتی به دنیا اومدم جمعه بود...

.

.

حتی یه جعبه شیرینی هم نگرفتیم!!!

.

.

ولی امروز بعد از 22 سال زندگی می خوام به همه بگم که من از زندگیم کاملا راضیم.

خدایا مرسی که با همه مشکلات خانوادگیم اونی شدم که می خواستم و شغلم همونیه که از بچگی عاشقش بودم و آرزوشو داشتم!!!Reading a Book

خدایا مرسی که بهم اجازه دادی 22 سال زندگی کنم، بقیشم با خودت تا هروقت خودت بخوای هستم، ولی کمکم کن همیشه همونی باشم که تو ، خودم و خانوادم ازم راضی باشن...

خدایا واسه همه چی ممنونتم...

خصوصی نوشت: دو ماهه منتظر امروزم ،  یادت باشه تولدمو بهم تبریک نگفتی!!!!!

تاريخ جمعه 1 آبان1388ساعت 15:28 نويسنده ناناسی |

درد و دلای یه عاشق دیوونه


 

سلاااااااااااااااام

می دونم دلتون کلی برام تنگ شده بود !!!

ولی اگه بگم چرا این چند وقته نبودم کلی دلتون برام می سوزه!!!!

آخه می دونین چیه؟؟؟

چند روزیه از درد شونه و کتف راستم بدجور دارم اذیت می شم!!!

همشم به خاطر استفاده از کامپیوتره!!!

خوب منم که تو محیط کار کلا کارم با کامپیوتره، واسه همین توسط مادر محترم دچار ممنوعیت استفاده از کامپیوتر در داخل منزل گشته ایم!!!!

الانم قاچاقی اومدم!!!!!!

به هرحال ببخشید اگه یه چند وقتی کمتر بهتون سر می زنم و کمتر براتون نظر می ذارم آخه کتفم بدجور اذیتم می کنه!!!

خوب از این موضوع بگذریم.....

چند وقتیه می خوام بیام در مورد آپ قبلیم بنویسم که خوب نشد، امروز سعی می کنم تا یه جاهایی شو براتون تعریف کنم.

فقط  شرمنده که مجبورم براش پسورد بذارم ، هرکی دوست داشت بپرسه می گم بهش وقت کردم خودم میام می گم....


ادامه مطلب
تاريخ پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 21:9 نويسنده ناناسی |

درد و دلای یه عاشق دیوونه


 

احساس می کنم خیلی پست شدم!!!

خودمم نمی دونم چه مرگمه!!!

حالم از خودم به هم میخوره!!!

خودمم نمی دونم کیم!!!

یه دختر پست و سنگدل یا یه دختر دیوونه عاشق؟؟؟

یه دختر که دوس داره خورد کنه کسی رو که دوسش داره؟؟؟

یا یه دختری که  به خاطر رسیدن به عشقش خورد شد؟؟؟

وای نمی دونین چقدر از خودم بدم اومده!!!

اصلا باورم نمی شه من همون نازیه چند سال پیشم!!!

یه بغض تو گلومه که داره خفم می کنه!!!

کاشکی منو ببخشه!!!

می دونم با حرفام خوردش کردم، می دونم بیشتر از قبل غرورشو شکوندم!!!

می دونم داغونش کردم...

ولی.....

نه نمی خوام توجیه کنم،  من مقصر بودم یا اون؟؟؟؟؟

هیچ کدوم!!!!

به خدا هیچ کدوممون مقصر نبودیم!!!

ولی نمی دونم چرا اینجوری شد!؟؟

چرا من دوباره دلشو شکستم؟؟؟

من که می دونستم تو دل عاشق اون چی می گذره!!!

من که می دونستم با این حرفام خورد می شه پس چرا.....؟؟؟

تازه داشت زندگیش پا می گرفت اون وقت من احمق اومدم و دوباره......

خدایا کمکمش کن

خدایا کمکم کن

خدایا غلط کردم!!!

تقاضا نوشت: تورو خدا هیچی ازم نپرسین، بذارین حالم خوب بشه همه چیرو براتون تعریف میکنم!!!

تاريخ پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 19:29 نويسنده ناناسی |

درد و دلای یه عاشق دیوونه


سلام دوستان

چند روزه دختر خیلی بدی شدم

یه کارایی کردم کارستون

خراب کردم حساااااابی!!!!

می دونم اگه بفهمین دعوام می کنین

پس فعلا هیچی نمی گم

ولی باور کنین دیگه نتونستم تحمل کنم!!!

واااای خدا نمی دونین چقدر داغونم ببخشید اگه کمتر میام پیشتون!!!

میام به زودی  و همه کارای بد این چند روزمو می گم براتون.....

فعلا....تا بعد

تاريخ پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 17:15 نويسنده ناناسی |

درد و دلای یه عاشق دیوونه


امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...

تاريخ سه شنبه 21 مهر1388ساعت 23:42 نويسنده ناناسی |

درد و دلای یه عاشق دیوونه


 

ارزش يک خواهر را،
از کسي بپرس
که آن را ندارد.

ارزش ده سال را،
از زوج هائي بپرس که
تازه از هم جدا شده اند.

ارزش چهار سال را،
از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.

ارزش يک سال را،
از دانش آموزي بپرس که
در امتحان نهائي
مردود شده است.

ارزش يک ماه را،
از مادري بپرس که
کودک نارس به دنيا آورده است.

ارزش يک هفته را،
از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

ارزش يک ساعت را،
عاشقاني بپرس که
در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

ارزش يک دقيقه را،
از کسي بپرس که
به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

ارزش يک ثانيه را،
از کسي بپرس که
از حادثه اي جان سالم به در برده است.

ارزش يک ميلي ثانيه را،
از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،
مدال نقره برده است.

زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

براي پي بردن به ارزش يک دوست،
آن را از دست بده.

تاريخ سه شنبه 21 مهر1388ساعت 7:5 نويسنده ناناسی |

درد و دلای یه عاشق دیوونه


سلام به همه دوستای با معرفت و بی معرفت خودم!!!Hello

خوبین؟؟؟

خودم می دونم خیلی دیر اومدم، آخه می دونی چیه؟؟؟؟

بی خیخی تو آپای بعدیم کامل می گم بهتون الان فعلا هیچی نیست، خوب خوبم عااااالی!!!!!!!!!

چند وقته تا طقی به طوقی می خوره یه آرزویی می کنم کاشکی دنیای ما هم مثه دنیای کامپیوتر بود!!!!!

کلید کمدتو گم کردی، اصلا نگران نباش، Ctrl+F ، پیدا شد!!!!

وااااااااای گلدون مورد علاقه ی مامانی رو شیکستی؟؟؟، Ctrl+Z، آخیییییییییییش خدارو شکر!!!!Happy Dance

سر جلسه ی امتحانی، جواب همه ی سوالارو یادت رفته؟؟؟ خوب چرا غصه می خوری؟؟؟F1 ، حالا همه رو از Help بپرس!!!

واااای نمی دونین وقتی این یارو مدیر شرکتو می بینم چه قدر حالم بد می شه، صب کن!!!،Shift+Delete

، آخیییییییش راحت شدمااااااا!!!!

وااااای دیدین چی شد؟؟؟ باز خواب موندم!!! Ctrl+P، خوب حالا با خیال راحت حاضر می شم و میرم سرکار!!!!

دقت کردین اگه به جای اینکه این همه راهو از سرکار تا خونه قدم قدم بیای اگه چند تا PageDown بزنین چقدر زودتر می رسین خونه؟؟؟ یا اصلا یه Ctrl+End بزنین که یه ثانیه ای خونه این!!!

راسی شما خاطرات قشنگتون رو چی کارش می کنین؟؟؟ من با یه Ctrl+S سیوش می کنم تا خیالم راحت باشه که جاشون محفوظه!!!

آخ چی می شد اگه واقعا اینجوری بود هان؟؟؟

شما تا حالا براتون پیش نیومده که بخواین عین تو کامپیوتر زندگی کنین؟؟؟

تاريخ یکشنبه 19 مهر1388ساعت 19:59 نويسنده ناناسی |

درد و دلای یه عاشق دیوونه


Copyright © 2009 Template Design JAY-Rch . All Rights Reserved.