تبليغاتX
درد و دلای یه عاشق دیوونه

درد و دلای یه عاشق دیوونه

تولدم مبارک

 

سلام

1/8/66: امروز یه دختر خیلی زیبا به دنیا اومد....

دختری که تا ده سالگی نمی دونست داستان زندگیش چیه؟!! و چرا خانوادش مثله بقیه خانواده ها نیست!!!

.

.

1/8/88: تولدم مبارک

.

.

یادم نمیاد تاحالا واسه تولدم جشن گرفته باشم واسه همین سنت شکنی نمی کنم و تو وبلاگم هم جشن نمیگیرم!!!!!I'm Sorry

.

.

من امروز 22 ساله شدم...

.

.

جالبه 22 سال پیش هم وقتی به دنیا اومدم جمعه بود...

.

.

حتی یه جعبه شیرینی هم نگرفتیم!!!

.

.

ولی امروز بعد از 22 سال زندگی می خوام به همه بگم که من از زندگیم کاملا راضیم.

خدایا مرسی که با همه مشکلات خانوادگیم اونی شدم که می خواستم و شغلم همونیه که از بچگی عاشقش بودم و آرزوشو داشتم!!!Reading a Book

خدایا مرسی که بهم اجازه دادی 22 سال زندگی کنم، بقیشم با خودت تا هروقت خودت بخوای هستم، ولی کمکم کن همیشه همونی باشم که تو ، خودم و خانوادم ازم راضی باشن...

خدایا واسه همه چی ممنونتم...

خصوصی نوشت: دو ماهه منتظر امروزم ،  یادت باشه تولدمو بهم تبریک نگفتی!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 15:28  توسط ناناسی  | 

نامه ای از خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 23:42  توسط ناناسی  | 

ارزش...

 

ارزش يک خواهر را،
از کسي بپرس
که آن را ندارد.

ارزش ده سال را،
از زوج هائي بپرس که
تازه از هم جدا شده اند.

ارزش چهار سال را،
از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.

ارزش يک سال را،
از دانش آموزي بپرس که
در امتحان نهائي
مردود شده است.

ارزش يک ماه را،
از مادري بپرس که
کودک نارس به دنيا آورده است.

ارزش يک هفته را،
از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

ارزش يک ساعت را،
عاشقاني بپرس که
در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

ارزش يک دقيقه را،
از کسي بپرس که
به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

ارزش يک ثانيه را،
از کسي بپرس که
از حادثه اي جان سالم به در برده است.

ارزش يک ميلي ثانيه را،
از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،
مدال نقره برده است.

زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

براي پي بردن به ارزش يک دوست،
آن را از دست بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 7:5  توسط ناناسی  | 

دنیای کامپیوتری!!!

سلام به همه دوستای با معرفت و بی معرفت خودم!!!Hello

خوبین؟؟؟

خودم می دونم خیلی دیر اومدم، آخه می دونی چیه؟؟؟؟

بی خیخی تو آپای بعدیم کامل می گم بهتون الان فعلا هیچی نیست، خوب خوبم عااااالی!!!!!!!!!

چند وقته تا طقی به طوقی می خوره یه آرزویی می کنم کاشکی دنیای ما هم مثه دنیای کامپیوتر بود!!!!!

کلید کمدتو گم کردی، اصلا نگران نباش، Ctrl+F ، پیدا شد!!!!

وااااااااای گلدون مورد علاقه ی مامانی رو شیکستی؟؟؟، Ctrl+Z، آخیییییییییییش خدارو شکر!!!!Happy Dance

سر جلسه ی امتحانی، جواب همه ی سوالارو یادت رفته؟؟؟ خوب چرا غصه می خوری؟؟؟F1 ، حالا همه رو از Help بپرس!!!

واااای نمی دونین وقتی این یارو مدیر شرکتو می بینم چه قدر حالم بد می شه، صب کن!!!،Shift+Delete

، آخیییییییش راحت شدمااااااا!!!!

وااااای دیدین چی شد؟؟؟ باز خواب موندم!!! Ctrl+P، خوب حالا با خیال راحت حاضر می شم و میرم سرکار!!!!

دقت کردین اگه به جای اینکه این همه راهو از سرکار تا خونه قدم قدم بیای اگه چند تا PageDown بزنین چقدر زودتر می رسین خونه؟؟؟ یا اصلا یه Ctrl+End بزنین که یه ثانیه ای خونه این!!!

راسی شما خاطرات قشنگتون رو چی کارش می کنین؟؟؟ من با یه Ctrl+S سیوش می کنم تا خیالم راحت باشه که جاشون محفوظه!!!

آخ چی می شد اگه واقعا اینجوری بود هان؟؟؟

شما تا حالا براتون پیش نیومده که بخواین عین تو کامپیوتر زندگی کنین؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 19:59  توسط ناناسی  | 

بای بای!!!

سلام سلام!!!

این سلام هم خیلی کلمه ی تکراری ای شده هاااااااا!!!!

می گردم حتما سری بعد یه جایگزین واسش پبدا می کنم!!!

راستش نمی خوام ناراحتتون کنم، باور کنید خیلی برام سخته اشکای شمارو تحمل کنم ولی چاره ای نیس باید بگم!!!!!

می دونین چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من یه هفته نیستم دارم می رم مسافرت..... زود میام غصه نخورین دیگه، باشه؟؟؟

آپیدم فقط واسه خدافظی (میرم پیش امام رضا، دوست داشتین التماس کنین شاید حال دادم دعاتون کردم!!!)

تحمل کنین زود میام، باشه؟؟؟

راسی بچه ها یه سوهالی!!!! چند روزه یه سوهالی بدجور فکرمو مشغول کرده!!!!!! Reading a Book

به نظر شما  به یه مرد که زنش میمیره چی می گن؟؟؟؟؟؟؟؟

خودم می دونم که به زنی که شوهرش خدارو شکر (!!!!!!)مرده می گن بیوه زن!!!

خوب به مردا چی می گن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته خودم بعد از کلی و تحقیق و تفحض به یه نتیجه ای رسیدم ولی خوشحال می شم شماها هم نظرتونو بگین...Reading a Book

به نظر من اصلا به مردی که زنش مرده هیچی نمی گن!!!!!!

می دونین چرا؟؟؟؟

آخه صبر می کنن تا چهلم زنش بشه ، بعد به زن دومش(شایدم سومش)تبریک می گن!!!!

خوب مردا هیچ وقت بی زن نمی مونن که اسمی داشته باشه خوب!!!!

حالا شما هم نظرتونو بگین، باشه؟

بای بای نوشت: تا یه هفته دیگه خداففففففففظ، دلم کلی می تنگه براتون، اندازه سوراخ جوراب مورچه!!!!!

 اینم یه شعر دیگه از شل عزیزم، با مزه ست:

 باور نمي كني از صبح تا حالا دارم يه بند جون مي كنم.

خيلي هم خسته ام،

وقت خيلي كم است و چيزهاي زيادي است كه بايد به آنها برسم.

خيلي هم خسته ام.

از صبح اينجا دراز كشيدم كه علفها رو سرجاشون نگه دارم

سيبها را چشيدم ببينم شيرين هستن يا نه؟

انگشتهاي پاهاي هزاپاها را شمردم.

به گنجشكها تذكر دادم كه خيلي جيك جيك نكنند.

پروانه ها را از روي گوجه فرنگيها پراندم.

مواظبم يه بار خداي نكرده، سيلي، طوفاني نياد.

مديريت كارهاي مورچه ها را هم به عهده داشتم.

به هرس گياهان هرزه فكر مي كردم.

مواظبم خورشيد بي موقع غروب نكنه.

ماهيها رو صدا كردم توي جويهايي كه من درست كردم شنا كنن.

همه اينها به كنار، دوازده هزار و چهل يكبار نفس كشيدم.

و خيلي خسته شدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 1:30  توسط ناناسی  | 

تولد پاییز مبارک

سلاااااااااام

خوبین؟

تولد بهترین فصل خدا مبارک البته با تأخیر!!!

وای نمی دونین من چقدر پاییزو دوست دارم همیشه بهترین احساسو تو این فصل دارم گرچه شروع مدرسه ها همیشه حال آدمو می گرفت!!!

امروز یاد بچگیام افتادم، یادش بخیر یه باغ بزرگ انار داشتیم که همیشه پاییز که می شد با فامیل می رفتیم اونجا و کلی خوش می گذروندیم، اول که یه عالمه انار چینی می کردیم بعد مراسم انار خوری و ...آخر سر هم می یومدیم با بچه های فامیل  کلی برگای خشک درختارو از رو زمین جم می کردیم و باهاشون زیر یه درخت یه تپه کوچیک درست می کردیم....

بعد یکی یکی می رفتیم بالای درخت و می پریدیم روی برگای بیچاره و کلی کیف می کردیم اونقدر که برگا همه له می شدن و باز شروع می کردیم به جم کردن برگا....

آخه می دونین باغمون اینقدر بزرگ و پر از درخت بود که برگاش به این سادگیا تموم نمی شد البته متاسفانه فروختیمش!!!!

یادش به خیر دوران دانشگاه هم از این کارا زیاد می کردیم به خصوص اینکه شهری محل تحصیلم از اول مهر پر می شد از برگای خشک و رنگی پاییزی...

منم که عاشق دیوونه بازی!!! جاتون خالی با بچه ها می رفتیم تو پارک و هی رو برگای بیچاره می پریدیم و خردشون می کردیم ، چقدر مردم بهمون نگاه می کردن پسرا نیششون و باز می کردن و یه شماره ای چیزی نثارمون می کردن، دخترا هم هی باهم پچ پچ می کردن و به ما نگاه می کردن (فک کنم می گفتم این دخترارو خجالتم نمی کشن!!!!)

ما هم پر رو بی خیخی همه نگاه ها می شدیم و هی از رو برگای بیچاره راه می رفتیم انگار اگه پامون بذاریم جایی که برگ نیست زمین دهن باز می کنه و مارو قورت می ده!!!!

ولی خوب حیف شد ، الان نه اون باغو داریم نه دوران دانشگاه رو!!!

یادش به خیر با هم اتاقیام کلی برگ زرد و خشک خشکل جمع کرده بودیم و کل در و دیوار اتاق مون رو پاییزی کرده بودیم خیلی ناز شده بود، بعد از یه هفته مسئول خوابگاه کثافت مجبوریم کرد همه رو بکنیم البته من کوتاه نیومدمو برگارو از دیوار کنار تخت خودم جمع نکردم، عاشقش بودم، حیف که تموم شد!!!!

حالا باید به همین یه ذره برگی که تو حیاط خونمون جم می شه اکتفا کنم...

خصوصی نوشت:   تولدت مبارک کسی که هیچ وقت نفهمیدم از اینکه اولین و آخرین معشوقتم باید خوشحال بشم یا ناراحت، میدونم اگه تولدتو به خودت تبریک می گفتم خیلی خوشحال می شدی ولی من دوست دارم فراموشم کنی،من بی معرفت نیستم غریبه ولی بذار فکر کنی بیمعرفتم...

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 17:16  توسط ناناسی  | 

پرنده عجیب

یه شعر زیبای دیگه از شل سیلوراستاین:

وقتی که همه پرنده ها برای زمستون 

به سوی جنوب حرکت می کنن.

یه پرنده ی عجیب و غریب راهشو کج کرده به سمت شمال

بال بال زنون و جیک جیک کنون٬

توی سرما به سرعت به سمت شمال پرواز می کنه.

پرنده می گه٬"دلیل به شمال رفتن من این نیست که

یخ با سوز باد و زمین پر از برف رو دوست دارم.

به خاطر این به شمال می رم

که تنها پرنده ی شهر بودن خیلی خوب و باحاله!!!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 11:8  توسط ناناسی  | 

بازی!!!

 

ثلاااااااااااااااااااااااااااامHello

عاخ الحی بمیرم چخد پژمرده شدین حمطون!!!!!

2روظ نبودماااااااااااااااا، می دونم دوری من خیلی عظیطتون کرده!!!!!!!!

خوب عول اینکه خیلی بی مأرفطین، مگه من نگفطم یه چند وخطی صرم شلوقه نمی طونم بیام ظود به ظود به  نضراطون جواب بدم باز ناراهن شدیییییین؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

صأی میکنم امشب به حمه ی کصایی که واسم کامنط دادن جواب بدم قول....

عاخ ببخشید نذدیک بود یادم بره عیدطون مبارک بچه ها، نماظ روضه حاتونم قبول باشه.

راستی شنیدین می گن این یاروها اشتباه کردن و دیروز عید فطر نبوده بلکه امروز بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

نمی دونم چی بگم والله!!!!!!!!!!!!!!!!!

مملکت بی در و پیکر، این چند روزم که از ترس حقیقت اومدن .... تو اینترنت، بی خیال باز یه چیزی می گم میان فیلترم میکنن!!!!

راستش خیلی حرفا تو دلمه واسه نوشتن تا یه ذره آروم بشم، چند روزه خیلی دلم گرفته ، پر از غصه شده، دلم لک زده واسه یه خنده از ته دل، دلم لک زده واسه یه خانواده!!!!! واسه یه دوست خوب!!!!(البته حساب شماها جداستاااا)

دلم لک زده واسه اینکه سرمو بذارم رو شونه های یکیو کلی گریه کنم فرق نمی کنه کی فقط یکی که واسش مهم باشم ولی هنو کسی رو پیدا نکردم که بهم اهمیت بده!!!!!

می دونم شاید پیش خودتون فک کنین زیادی حساسم یا لوسم که اینجوری می گم!!!!!!!!!

اما نمی دونم اینکه بخوای بابات جواب سلامتو بده(فقط همین نه محبت می خوام ، نه توجه و نه دستی که رو سرم کشیده بشه) یا مامانت به حرفات گوش بده، یا خانوادت ببیننت توقع زیادیه یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چند روزه یه بغضی تو گلومه که هیچ جوری نمی تونم بشکنمش، دلم خیلی گرفته ولی هیشکی نمی فهمه!!!!!!!!

جدا از همه این حرفا ، چند روزه بی پولی بدجوری داره اذیتم می کنه، همه پول تو کیفم یه هزاریه!!!!!!!!

نمی دونم چرا هیشکی نمی فهمه، چرا این مدیر کثافتمون حالیش نیست که منم خرج دارم تا کی هی چیز میز بخوام و نتونم بخرم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

از بابامم که اون موقع که آشتی بودیم نمی گرفتم چه برسه به الان که حاضر نیست جواب سلاممو بده، راستش اولش خیلی غصه میخوردم ولی الان بعد از بیشتر از 20 روز دیگه برام مهم نیست منم واسه اینکه مجبور نباشم بهش سلام کنم وقتی میاد خونه میرم تو اتاقم، حتی عید رو هم بهش تبریک نگفتم!!!!!!!! تعجب

خدا می دونه که تقصیر من نیست اگه یه گناهی کرده بودم و بعد باهام قهر می کرد غمی نبود ولی الان....... هیچی بگذریم شاید بعدا تو محرمانه هام براتون نوشتم........

آخ ببخشید تورو خدا بعد از چند روز اومدم همش از غم و غصه گفتم ببخشید دست خودم نبود........

خودمم می دونم خیلی قرو قاطی حرفیدم بهم حق بدین باشه؟؟؟؟؟؟؟

آخه من که جایی رو جز وبلاگم و کسی رو جز شماها ندارم که به حرفام گوش بدن(ببخشید چشم بدن!!!!)

اصلا بی خیال این حرفا ، چند وقت پیش آجی پارمیسم (دختری از جنس عروسک) منو به یه بازی دعوت کرد که متاسفانه تا امروز وقت نکردم جواب دعوتشو بدم شرمنده دیگه....

هنرمندان جوان

***بااااااااااااااااااااازی***

*** فكر كنيد همين الان خداي نكرده بيمار هستيد و تنها 3ماه از عمر شما باقي مانده است و ميتوانيد 3ماه زندگي كنيد در اين مدت كوتاه 3كار مهمي كه انجام ميدهيد چيست؟

(منظور كارهايي است كه به امور دنيوي مانند عشق و ثروت و... مربوط شود و ديني نباشد زيرا امور ديني از جمله حلاليت و ... خواه يا ناخواه فرد آن را هنگام مرگ خود انجام ميدهد)

1.       پروژمو تموم می کنم و تصویه حساب می کنم.

2.       یه سر می رم شهر محل تحصیلم و اونجا کلی با دوستای دوران دانشگاه خوش میگذرونم.

3.       یه وصیت نامه خوشکل می نویسم ، سیم کارتمم می سوزونم، بی خیال جوش صورتم می شم و همه چی می خورم.

*** اگه قرار باشه يه فيلم از سرگذشت زندگي شما در همين سن كه هستيد درست كنند...

- اول از همه روز و ماه و سال تولد؟

متولد بهترین و رنگی ترین ماه خدا(معلومه دیگه آبان) ، سال تولدمم نمی گم تا همه تا آخر فیلم تو کفش بمونن!!!(زرنگین بگم که بعد بگین لیته شدی؟؟؟؟)

*** چهار اتفاق مهم زندگيت كه بايد بهش اشاره بشه كدام است؟

۱. دوران دانشگاهم که بهترین روزای زندگیم بود.

2. وقتی رفتم سرکار.

3. اون سری که نزدیک بود با یه یارویی مزدوج بشیم ولی خدارو شکر یه روز مونده به عقدمون یارو تو زرد از آب در اومد!!!

4. چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه بعدا می گم آخه خیلی اتفاق مهم نداشتم تو زندگیم!!!

*** چهار اتفاق مهم كه نبايد بهشون اشاره بشه؟

1.       فوت آبجیم(که هنوزم باورم نشده)

2.       فوت بابابزرگم (که داغونم کرد)

3.       از شهریور 86 تا شهریور 87 (..........................)

4.       همه قهرای بی دلیل و مزخرف بابایی

*** خلاصه اي از اخلاقتون به اضافه شخصيت و چيزهاي ديگر؟

هنو خودمم نفهممیدم چه جور دختریم، بعضی وقتا عاشق خودم می شم بعضی وقتا هم از خودم بدم میاد!!!!  بعضی وقتا خیلی گند و بداخلاق می شم که هیشکی نمی تونه تحملم کنه منم حوصله هیشکیو ندارم، ولی بعضی وقتا اینقدر دختر خوبی می شم که همه عاشقم می شم!!!

از دروغ متنفرم هیچ وقتم نمی گم، نمی تونم الکی به چیزی تظاهر کنم، نمی تونم احساسمو پنهان کنم، اگه از یکی بدم میاد خیلی زود می فهمه، و برعکس!!!

عاشق گربه ها هستم شاید به خاطر اینکه متود سال گربه هستم ، دوران دانشگاه دوستام می گفتن نکنه تو فامیل گربه ها باشی؟؟!!!!

ادای مارمولکو خوب در میارم!!!!!

خلاصه هروقت خودم فهمیدم چه جور آدمیم می گم بهتون!!!

 البته می دونم شماها همتون عااااااااااااشقمین!!! 

هنرمندان جوان

اضافی نوشت ها:

۱. دیدی چی شد؟؟؟ یه ساعت وایسادم ۱۲ بشه رایگان باشه، یهو ساعت شد ۱۱!!!!!

۲. بعضی وقتا خر می شم، فک می کنم فرق من با کسایی که بابا ندارن چیه؟؟!!!! خدارو شکر سایش بالا سرمه

۳. فقط یه ذره آرامش می خوام با یه کوچولو تنوع ،همین!!!

۴. یه زندگی معمولی می خوام، به حال خیلیا غبطه می خورم ولی بازم خدارو شکر می کنم شاید خیلیا به حال من غبطه بخورن!!!

۵. حالم خوب نیست، بد جور دل پیچه گرفتم!!!!

۶. چند وقته خدا حال داده هوا خیلی خوب شده یه کم سرده!!!

بعداً نوشت: هرکاری می کنم نمی شه نظر گذاشت شرمنده اگه نتونستم امشب واستون نظر بذارم بی معرفت نیستم برمیگرده به همون ....شون تو اینترنت!!!

بعداً نوشت ۲: محرمانه ها رو آپ کردم!!!دوست داشتنین پسورد بپرسین می گم بهتون به جز یه سری از دوستان!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 23:52  توسط ناناسی  | 

نتونستم آپ کنم!!!

سلام دوست جونای گلم

راستش اومدم که کلی حرف بزنم باهاتون ولی بدلیل مزاحمان محترمی که خونمون بودن نتونستم بنویسم فقط اومدم بگم:

اولا شهادت امیرالمومنین علی (ع) تسلیت،

دوما منو تو شبای قدر یادتون نره تورو خدا حتما دعام کنین،

سوما شرمنده اگه نظر کسی بی جواب مونده یا کوتاه جوابشو دادم آخه واقعا دو روزه خیلی سرم شلوغه، هیچ نظری بی جواب نمی مونه حتما در اولین فرصت جواب همتون رو می دم.

چهارما حالم خیلی خیلی خوبه، خیلی آرومم، دارم زندگی می کنم شاید واسه خیلیا مهم نباشه ولی گفتم چون فکر می کردم واسه یه سریا مهم باشه.

***********************

اضافی نوشتها:

۱. بعد از گذشت حدود ۱۲ روز به بابام سلام کردم اونم جواب داد، البته فقط در همین حد بود هنوزم باهام قهره، مهم نیست بذار خوش باشه!!!

۲. چند روز پیش با رئیسم یه ذره سر حقوق و کوفت و زهرمار بحث کردم اونم فقط خواست خرم کنه، نمی دونم شدم یا نه!!!

۳. یه خواستگار برام اومده ولی اصلا ازش خوشم نیومد، اییییییییییییششششششششششششش!!!

۴. چند وقته دارم دنبال یه قالب دلنشین واسه وبم می گردم  پس اگه دیدین هی قالب عوض کردم فک نکنین خل شدم اینقدر عوض می کنم تا بهترین از نظر خودمو و شماهارو پیدا کنم، ممنون می شم کمکم کنین!!!

۵. نمی دونم چرا اضافی نوشتام از خود آپم بیشتر شد!!!

میام به زودی کلی حرف دارم واسه گفتن!!!

***********************

اینم یه شعر دیگه از شل به نام هیشکی:

هيشكي منو دوس نداره،
هيشكي به من توجه نمي كنه،
هيشكي به من ميوه نمي ده،
هيشكي شيرين و نوشابه تعارف نمي كنه،
هيشكي به جوك هام گوش نمي ده، نمي خنده،
هيشكي تو دعوا به كمكم نمي آد،
هيشكي دلش برام تنگ نمي شه،
هيشكي برام گريه نمي كنه
هيشكي نمي دونه چه آدم جالبي ام
حالا اگه از من بپرسي بهترين دوستت كيه
فورا مي گم هيشكي.
اما ديشب حسابي ترسيدم
بيدار شدم ديدم هيشكي دور و برم نيس.
صداش زدم دستمو به طرفش دراز كردم
به همانجايي كه هميشه بود
همه جاي خونه رو، همه گوشه هاشو دنبالش گشتم
اما هرجا كسي رو ديدم.
انقدر گشتم كه خسته شدم. حالا ديگه نزديك صبحه
حتم دارم كه ديگه
هيشكي رفته.
+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 0:30  توسط ناناسی  | 

من دوستت دارم ،لطفاً دوستم نداشته باش

اینم دو تا شعر دوست داشتنی دیگه از شاعر محبوبم "شل سیلوراستاین"

***********************

خدا هركسي را كه مثل من خوب باشد، دوست دارد

اما هر كسي را كه مثل تو بد باشد، دوست ندارد

اما من تو را با همه بدي ات دوست دارم

چون دلم برايت مي سوزد، وقتي مي بينم هيچ كس دوستت ندارد!

***********************

براي اينكه دوستم داشته باشي،

هر كاري بگويي مي كنم،

قيافه ام را عوض مي كنم،

همان شكلي مي شوم كه تو مي خواهي،

اخلاقم را عوض مي كنم،

همان طوري مي شوم كه تو مي خواهي،

حتي صدايم را عوض مي كنم،

همان حرفهايي را مي زنم كه تو مي خواهي،

اصلاً اسمم را هم عوض مي كنم،

هر اسمي كه مي خواهي روي من بگذار!

خب حالا دوستم داري؟

نه، صبر كن!

لطفاً دوستم نداشته باش

چون حالا انقدر عوض شده ام كه حتي حال خودم هم از خودم به هم مي خورد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 16:3  توسط ناناسی  |